مهديس (فاطمه)مهديس (فاطمه)، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

همچون ماه

آش دندوني

قرار بود يكشنبه آش دندوني بپزم كه پختم قرار بود بيام از آشم بنويسم كه ...  مي دونم دير شد.... sorry و اما... يكشنبه آش دندوني رو گذاشتم با اين دستور لوبيا 2 ليوان نخود 2 ليوان ماش 2 ليوان گندم پوست كنده 2 ليوان عدس 2 ليوان همشون رو از ظهر روز قبل خيسونده بودم صبح زود لوبيا و نخود رو بار گذاشتم يك ساعت بعد بقيه مواد را اضافه كردم براي اينكه لعاب گندمش ته نگيره بعد از اضافه كردن گندم هم نزدم ساعت 9 زير قابلمه رو خاموش كردم و گذاشتم خوب جا بيفته ساعت 10 هم توي ظرفهاي يكبار مصرف كشيدم و ظهر هم دم در تك تك فاميلا دادم اونروز روز شلوغي بود و منم دست تنها بودم خوهارها و زنداداشم سركار بودن و مادرم هم رفته...
23 آبان 1390

و خداوند عشق را آفرید

امروز  روزيست كه عشق آفريده شد نهم ذي الحجه روزي كه  حضرت آدم (ع) حوا (س)‌ را ديد و خداوند عشق حوا را در دل آدم نهاد.  پنجمين روز اسفندماه در تقويم اوستا روز عشق ناميده شد.  روز ولنتاين در تقويم ميلادي روز عشق است. خلاصه... یا علی گفتیم و عشق آغاز شد. نمی دونم چرا این مطلب رو اینجا گذاشتم. شاید می خواستم بگم دخترکم خیلی عاشقتم . ...
14 آبان 1390

اولین مروارید

چهارشنبه یازدهم آبان وقتی که پنج ماه و هفده روزه بودی اولین دندون کوچولوت خودشو به ما نشون داد ردیف پایین دندون پیش سمت چپ خیلییییییی خوشحالم و بهت تبریک می گم  موقعی که داشت درمیومد خیلی اذیت می شدی ببین...     اینم یه عکس از پیاده روی پاییزی با همسایمون خاله تمنا. اون گلی هم که کنار کلاه هم کار خاله تمناست   ...
13 آبان 1390

گشتم نبود بگرد نيست!

گذاشته بودمت تو روروئك و مثل يه مامان وظيفه شناس مشغول مرتب كردن خونه بودم شما هم داشتي با جغجغه ات بازي مي كردي ... جغجغه افتاد پايين و براي اولين بار..... تو پنج ماه و دوازده روزگي ... دنبال شي اي گشتي كه نمي ديديش ........ الهيييي مامي فدات شه .............. همين حالا هم داري منو تماشا مي كني و لبخند مي زني....... دو سه روزي هست سعي مي كني پلنگ بري........ تا حالا همش سينه خيز مي رفتي و غلت مي ردي......  زانو هاتو خم مي كني و كمرت رو بالا نگه ميداري.......... حال سعي مي كني جلو بري...... هنوز ياد نگرفتي پاهاتو يكي يكي جلو بياري.......... هي خودتو عقب و جلو مي كني......... يادمي گيري ... گريه نكننننننننن براي چي غر مي ز...
7 آبان 1390

5 ماهه شدی

وقتي به دنيا اومدي بارون ميومد. هوا ابري نبود. فرشته ها گريه مي كردن. آخه يكيشون اومده بود روي زمين. فرشته كوچولوي من؛ پنج ماهه كه تو پيش مايي، و من هرروز به خاطر اومدنت خدا را شكر مي كنم اما مي دونم توانشو ندارم كه اونطور كه بايد شكر خدا رو بجا بيارم. حتي اگر شب و روز با تمام وجود مشغول عبادت باشم... خيلي خوشحالم كه تورو دارممممممممممممم   ...
1 آبان 1390

دعا کن!

دخترم دعا کن . دعای دخترهای پاکی مثل شما مستجابه. چهارساله که داریم برای عمره دانشجویی ثبت نام می کنیم اما اسممون در نمیاد. هرچی به بابایی میگم خب مث بقیه مردم اسم بنویسیم میگه نه! شاید امسال پا قدم دخملی خوب باشه و اسممون دربیاد . دعا کن گلم . الاهی فدات شم جمعه باهات دالی موشه کردیم کلی ذوق می کردی و می خندیدی. صدای خنده ات خونه رو برداشته بود. خیلی زود شروع کردی به گفتن آغون غغغغغغغغ اممممم اما تاحالا ماما نگفتی. امروز تولد ٥ ماهگی عسلکم بود عاشقتممممممممم  تو سه ماه و ده روزگی غلت زدی و تو دوهفته گذشته کاملش کردی خیلی وقت پیشا حدود ٢٠-٣٠ سانتی جلو رفتی اما بعد یادت رفت و یه هفته بعدش دوباره یادگرفتی دیگه نمی تونم کنترل...
24 مهر 1390

دل درد

نازدونه من چند روزه دل درد ميشه قربونش برم همش شير مي خوره ، موقع مك زدن ميخوابه اما وقتي ميمي رو از دهنش بكشم بيرون تو خواب گريه مي كنه. آخخخخخخخ كه جيگرم آتيش مي گيره با نبات داغ ميخوابونمش. الانم كه ساعت 11.5 شب هست به زور خوابوندمش . از خستگي بيهوش افتاده آخه به خاطر دلدردش خوابش كم شده. اينطوري نبود. خيلي وقت بود كه دلدرد نشده بود. بچم خيلي صبوره. نميددونم چرا دل درد شده. شايد به خاطر دارويي باشه كه دكترش داده. ديگه بهش نمي دم. آبريزش بينيش قطع شده. ديگه فردا دارو رو بهش نمي دم ببينم بهتر ميشه يانه. بابايي خوابيده اما من از نگراني و ناراحتي نمي تونم بخوابم.      خداياااااااااااا همه نيني ها ر...
10 مهر 1390

چراغ خونه

یکی یدونه، دردونه، گل گلخونه، چراغ خونه الاهی قربونش بره مامییییی الان که اینارو می نویسم مث یه فرشته کوچولو خوابیدی و  یه لبخند ملیح رو لبای کوچولوت هست این روزا با دستای کوچولت چیزارو می گیری، حریر.ه بادومت رو می ریزم تو شیشه و می ذارم جلو دستت و شما با اون دستای کوچولو کلی تلاش می کنی تا شیشه رو به دهنت برسونی و با ملچ و ملوچ بخوریش آخ که می میرم برا این ملچ و ملچ کردنت. چند روز پیش دیدیم داری به قاب عکس های اتاقت نگاه می کنی چقدرم با دقت !! صدای خندیدنت وقتی باهات بازی می کنیم فضای خونمون رو پر از شادی می کنه مامان جون و دایی کوچیکه ، خاله ها و بچه هاشون رو میشناسی و با دیدنشون کلی ذوق می کنی. گاهی وقتی سرحالی با ...
10 مهر 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به همچون ماه می باشد